|
من اینجا خواهان دیدار مردانی هستم که آوازی سخت دارند
|
در عصر جمعه
دلتنگی های بزرگی هست
که فقط از چارچوب پنجره می گذرد
در خیابان راه می رود
به مردم سلام می کند
به اعتراضیون می پیوندد
و بعد به خانه ی تو می گریزد
من
تو و دلتنگی هایم را نگاه می کنم
از پشت شیشه ی پنجره
که خون گنجشک کوری را
از چند هفته پیش بر خود دارد
می دانستم
باران
رنگ خون را پاک نمی کند
نه از شیشه
نه از خیابان
درخت ها سبز می شوند
دشت ها سبز می شوند
گندم ها سبز می شوند
همه چیز و همه جا
حتی دورترین سرزمین ها هم سبز می شوند
تنها تو سبز نمی شوی
رنگ سیاه اسپری من
روی دیوار شهر:
آزادی
آزادی
آزادی
چشم هایت
همسران دوم و سوم من هستند
شب ها که می خوابی
پنهانی برایشان،
نامه می نویسم
اگر تو زمان می بودی
از خوزستان
تا خراسان
همیشه عصر بود
و من در اتاق گرم خودم
به یک خواب نیمروز تابستانه می رفتم.
بی شک بلوغت را در تابستان
با هزار بطری شراب جشن می گرفتیم
و پستان هایت در بهار شکوفه می زد
و من در پاییز عاشقت می شدم.
اگر تو مکان می بودی
موهایت بی شک
از خوزستان
تا خراسان
ریل راه آهن می شد
و من به خاطر دوری
این همه شرمگین کاغذ ها و گل های نرگسی نبودم.
گونه را تیغ خشک
سهمیه ی سربازی
سینه را سرفه ی خشک
زمستان سربازی
پوتین را واکس خشک
جریمه ی سربازی
گریه را چشم خشک
اضافه ی سربازی
انتظار شقيقه را
انگشت بر ماشه سرانجام است...
ناصر هزاره